بررسی و نقد متون پایان نامه های دانشگاهی

بررسی و نقد متون پایان نامه های رشته های مختلف دانشگاهی

برای دانلود متن کامل پایان نامه ها اینجا کلیک کنید

– (98)


الف) دوره طلائی (651 ـ 736ق.) این دوره، دوران تشکیل حکومت ایلخانی است که بنیانگذار آن هولاکو است و تا مرگ ابوسعید (736) ادامه مییابد. این برهه تاریخی را میتوان عصر درخشان دوره ایلخانی به شمار آورد زیرا این دوره، با وجود حکومت بیگانگان در سرزمین ایران، از لحاظ تأسیس بنیادهای خیریه و حوزه‌های بزرگ … ادامه خواندن "– (98)"


– (98)

این گروه از مورخین میکوشند تا برای اثبات این نظریه از منابع غیر تاریخ بهره جویند. رضوی در این باره چنین استدلال میکند:
«هر چند اغلب منابع تاریخی نقش واقعه اترار را در این زمینه بسیار مهم برشمردهاند، اما میتوان با در نظر داشتن مطالب منابع غیر تاریخ نگاری نقش این واقعه را تا حد بهانه، کمرنگ جلوه داد. اشارات یک منبع غیر تاریخ نگاری که مقارن تهاجم مغول ها نوشته شده خلاف آن را اثبات میکند. شمسالدین قیس رازی در کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم به طور صریح اشاره میکند که از مدت ها قبل از سفر خوارزمشاه به عراق اخباری مبنی بر تهاجم مغول ها شایع بوده و در همین زمینه خود او ترجیح داده که همراه اردوی خوارزمشاهی بدان صوب سفر کند. در این زمان امپراتوری خوارزمشاهی که در طی کمتر از دو دهه به نهایت وسعت رسیده و به ویژه در ماورءالنهر و ترکستان بر رقیبان فائق آمده بود، با امپراتوری تازه تاسیس چنگیزخان هم مرز شد. امپراتوری که به جبر یا اختیار به دنبال گسترش قلمرو بود و درعین حال ثبات و انتظام لازم را نیز دارا بود[7]».
ج) اختلافات ارضی
خواجه رشیدالدین فضلالله در تحلیل عوامل شکلگیری این حمله بر اختلافات ارضی و به تبع آن منازعات سیاسی ـ اقتصادی تاکید میورزد[8].
البته این دیدگاه‌ها قابل جمعاند، بدین گونه که زمینهی حمله مغول، طبیعت جهانگشایی و اختلافات ارضی بوده است و نوع رفتار سلطان محمد خوارزمشاه موجب شکلگیری این حمله شده است.
2ـ1ـ2ـ ادوار عصر مغولبا تقسیم بندی ادوار مغول درصددیم تا محل بحث را کاملا مشخص نماییم. عصر مغول در ایران از سال 616ق. آغاز میشود و در سال 756ق. پایان میپذیرد.
این دوره صد و چهل ساله به دو دورهی کلان قابل تقسیم[9] است:
1ـ اولین تهاجم مغولان (616 ـ 651ق.)
این دوره با حمله چنگیز به ایران آغاز میشود و با حمله هولاکو به این سرزمین خاتمه مییابد. این دوره نیز خود به دو دوره قابل تقسیم است:
الف) دوره جهانگشایی (616 ـ 619ق.)
چنگیزخان در سال 616ق. به ایران حمله کرد و در سال 619ق. از ایران رفت. این دوره، دوره قتل و غارت و تخریب است فلذا نباید انتظاری از وجود علم و هنر و ادب داشته باشیم.
ب) دوره برزخ (619 ـ 651ق.)
در این مدت خانان مغول یک نفر را به عنوان حاکم به ایران میفرستادند و حکام با کمک عمال و دبیران ایرانی به جمعآوری مالیات میپرداختند و آن را در راستای آبادسازی خرابی ها و ترفیه حال مردم مصرف میکردند. در واقع این عصر، دوره بازسازی و سروسامان و تمشیت امور بود؛ بنابراین دوران مساعدی برای پیشرفت علم و هنر نبود.
آژند در رابطه با وضعیت هنری این دوره چنین میگوید:
«هجوم مغولان موجب مهاجرت هنرمندان و پیشهوران شرق ایران به غرب ایران، عراق، سوریه و آناتولی شد و این مهاجرت راه را برای تأثیرپذیری های هنری گشود و عرصه را برای شکلگیری جریان های هنری در غرب ایران هموار کرد[10]».
2ـ دومین تهاجم مغولان (651 ـ 756ق.)
دومین دوره با حملهی هولاکوخان آغاز میشود. در این دوره هولاکوخان مأمور میگردد تا سرزمین ایران را یکپارچه فتح کند و دو قسمت باقیمانده ـ اسماعیلیان نزاری و عباسیان ـ را از سر راه بردارد و آن را به سرزمین های امپراتوری مغولان منضم سازد. بنابراین دورهی مذکور با حرکت هولاکو به ایران آغاز میشود و به انجام کار انوشیروان در سال 756ق. پایان میپذیرد. این دوره نیز خود به دو دوره قابل تفکیک است:
الف) دوره طلائی (651 ـ 736ق.)
این دوره، دوران تشکیل حکومت ایلخانی است که بنیانگذار آن هولاکو است و تا مرگ ابوسعید (736) ادامه مییابد. این برهه تاریخی را میتوان عصر درخشان دوره ایلخانی به شمار آورد زیرا این دوره، با وجود حکومت بیگانگان در سرزمین ایران، از لحاظ تأسیس بنیادهای خیریه و حوزه‌های بزرگ علمی و دارالعلم های معتبر و اعزاز و اکرام و ترفیه حال علما و متصوفه و تشویق اهل حرفه و صنعت و رونق تجارت و فلاحت و عمران و آبادی بلاد و اعطای آزادی مذهبی و غیره از ادوار استثنایی و منحصر به فرد در تاریخ میهن ما محسوب میشود.
بحث دیگری که در اینجا مطرح است، این است که با توجه به اینکه هولاکو مؤسس حکومت ایلخانی به حساب میآید، وجه نامگذاری آنها به ایلخانان چیست؟
در مورد اطلاق عنوان ایلخانان بر حکام این سلسله و مفهوم ایلخانی بر این حکومت نمیتوان نظر صریحی ارائه کرد. در منابع این عصر استفاده از این مفهوم به عنوان یک اصطلاح خاص مشاهده نمیشود. به طور معمول در کنار لفظ ایلخانان الفاظ دیگری همچون قاآن، پادشاه جهان، ملک تتر و غیره به کار رفته و این حاکی از آن است که عنوان ایلخانان مفهومی عام بوده و تا اندازهای حالت تشریفاتی داشته است. جوینی، رشیدالدین فضلالله، وصّاف، و دیگر منابع این عصر به صورتی محدود این عنوان را به کار بردهاند و چندان مشخص نیست که معنای اصطلاحی خاص از آن مورد نظر داشته‌اند. به نظرمیرسد دیدگاه کسانی که ایلخان را به معنای خان تابع و وابسته و یا بر عکس وابسته خان دانستهاند صحیح تر باشد[11]. توضیح سخن اینکه تا قبل از آمدن هولاکو به ایران، حاکمان و امرای مغول به عنوان نمایندگان دربار مرکزی مغول حکمرانی میکردند. اگرچه بعد از آمدن هولاکو ـ که از شاهزادگان درجه اول مغول به حساب میآمد ـ اغلب اختیارات مرکز به وی منتقل شد ولی هنوز حکومت مغول در سرزمین ایران تابع دربار قراقروم بود به گونهای که تصمیمات مهم را خان بزرگ میگرفت. این وضعیت تا دوره غازانخان ادامه یافت تا اینکه وی ارتباط خود را با خان بزرگ قطع کرد و ایران را به یک استقلال سیاسی رسانید.
ب) دوره افول (736 – 756ق.)
در این دوره بر اثر از بین رفتن اقتدار و وحدت حکومت و وقوع خصومت و اختلاف بین امرای دربار ایلخانان و ظهور امرای خودکامه و جاه طلب و خالی ماندن عرصه مملکت از امثال مشاوران و وزرای مقتدر و مدبر و دانشمندانی چون خواجه نصیرالدین طوسی، خواجه شمسالدین محمد جوینی، خواجه رشیدالدین فضلالله و خواجه غیاثالدین محمد دنباله خدمات بزرگ و تدابیر حکیمانه آن رادمردان ایرانی مهمل ماند.
 نکته مهم : هنگام انتقال متون از فایل ورد به داخل سایت بعضی از فرمول ها و اشکال (تصاویر) درج نمی شود یا به هم ریخته می شود یا به صورت کد نمایش داده می شود ولی در سایت می توانید فایل اصلی را با فرمت ورد به صورت کاملا خوانا خریداری کنید: سایت مرجع پایان نامه ها (خرید و دانلود با امکان دانلود رایگان نمونه ها) : elmyar.net

  تقسیم بندی فوق همانند نقشهی راه به ما این کمک را می کند تا برای پیگیری بحث شمایلنگاری در نقاشی، فقط آن را در دوران طلائی عصر مغولی جستجو نماییم و در سایر ادوار چنین انتظاری نداشته باشیم.
2ـ1ـ3ـ شجرهنامه ایلخانان[12]
2ـ1ـ4ـ دین و مذهب ایلخاناندر رابطه با آیین دینی مغولان باید گفت که آنها شمنی بودند. این آیین از یک سو، به یگانه پرستی متمایل
بود و از سوی دیگر برای اداره امور جهان به رب النوع هایی باور داشت که هر کدام از آنها متکفل اداره بخشی از امور عالم بودند. اما به مرور زمان بخش یگانه پرستی مورد غفلت واقع شد و این رب النوع ها در قالب بت خودنمایی کردند. چیزی نگذشت که مغولان وارد سرزمین چین شدند و تحت تأثیر مردمان این سرزمین، به آیین بودا گرویدند. البته وضعیت در رابطه با ایلخانان ایران قدری متفاوت تر است. ایلخانان ایران از مذهب واحدی برخوردار نبودند بلکه برخی از آنها بودائی، برخی مسیحی و چند تن مسلمان بودند. هولاکو، اباقا، ارغون و گیخاتو بودائی بودند. بایدو کیش عیسوی داشت و در احیای آداب و سنن مسیحیت میکوشید. سلطان احمد، غازانخان، اولجایتو و ابوسعید از ایلخانان مسلمان به شمار میآیند. آنچه در رابطه با سه حاکم مسلمان ایلخانی گفتنی است، این است که آنها از همان ابتدا مسلمان نبودند بلکه در نهایت اسلام آوردند. سلطان احمد و اولجایتو ابتدا مسیحی بودند و بعدا اسلام آوردند و غازانخان ابتدا بودائی بود و سپس مسلمان شد.
مسأله اصلی در اینجا این است که چه چیز موجب اسلام آوردن حکام فوق گردید؟
قبل از پاسخ دادن به این پرسش، نباید این نکته را از قلم انداخت که هر چند سلطان احمد نخستین ایلخان مسلمان به حساب میآید ولی سابقه اسلام آوردن مغولان به قبل از آمدن هولاکوخان به ایران باز میگردد. در واقع در فاصله میان فتح ایران به دست چنگیز و آمدن هولاکو به ایران برخی از امرا و بزرگان مغولی اسلام آورده بودند. اشپولر چنین توضیح میدهد:
«ناگفته نماند، که در آن هنگام برخی از ارکان دولت، که اصلشان مغولی و یا ترک بود، اسلام را پذیرفتند بودند (از جمله برکهخان دشت قیچان)، گرگوز حاکم و سردار کهتی، که در سال 1261م. به مناسبت انعقاد قرارداد صلح با فرمانروایان ماردین به اسلام گروید[13]».
البته اسلام آوردن مغولان محدود به دورهی فوق نمیگردد چرا که پس از حمله هولاکو نیز شماری از درباریان به اسلام روی آوردند. به عنوان نمونه دختر سوم اباقا خان اسلام آورد علیرغم آنکه پدرش، به فرهنگ بودائی دلبستگی داشت[14].
بنابراین میتوان این پرسش را در سطحی کلان تر مطرح کرد که چه عاملی موجب شد تا حکام و درباریان ایلخان، اسلام آوردند؟
هدف از نقل این مطالب این بود که اولا معلوم گردد که از قبل، زمینه برای اسلام آوردن حکام ایلخانی وجود داشته است بنابراین آنها اولین مسلمانان مغولی به حساب نمیآیند و ثانیا با ملاحظهی همین مطالب است که میتوان به چرایی ماجرا پی برد. این حوادث نشانگر آن است که یکی از عوامل مؤثر در اسلام آوردن مغولان در این نکته خلاصه میگردد که تعصب مذهبی خاصی نسبت به آیین اجدادی خود ـ شمنی ـ نداشتند و حتی قبل از اسلام به بودائیت و مسیحیت در آمده بودند. علت بیتعصبی آنها نسبت به آیین مغولی چیزی جز ضعف آیین مغولی نیست. این آیین به خرافات فراوانی دچار گشته بود و دیگر تاب مقاومت در برابر ادیان بزرگ را نداشت. مرتضوی در توصیف وضعیت این دوره میگوید:
«یکی از مشخصات دوره ایلخانی نبودن تعصبات شدید مذهبی در این دوره و آزادی مذهب و دین است… پادشاهان و امرای ایلخانی عقیده ثابت و خاصی درباره مذهب و دین نداشتند یعنی از یک طرف چون دین اجدادی خود را در برابر ادیان اسلام و مسیحیت ضعیف میدیدند عقیده خود را نسبت به دین اجدادی از دست داده بودند…[15] ».
دومین عاملی که میتوان از آن یاد کرد نقشی است که علما و بزرگان مسلمان در این باره ایفا کردند. پیروان ادیان بزرگ به ضعف آیین مغولی پی برده بودند و دریافته بودند که باید تمام نیروی خود را بکار بندند تا مغولان را به سمت دین خود متمایل سازند و در این راستا بزرگان و علمای مسلمان ساکت و آرام ننشستند. بزرگانی چون خواجه نصیرالدین طوسی و شمسالدین محمد جوینی و غیره کوشیدند تا در موجودیت ایران اسلامی را حفظ کنند. به بیان دیگر، به همان میزان که مسیحیان در مسیحی کردن شاهزادگان مغول میکوشیدند، مسلمانان نیز در تلاش بودند تا شماری از آنها را به اسلام دعوت کنند.[16]
در تأیید و تقویت این عامل به ذکر دو نمونه بسنده میکنیم: شیخ عبدالرحمن رافعی شخصیت مهمی بود که نقش به سزائی در اسلام آوردن سلطان احمد ایفا نمود، و شیخ صدرالدین ابراهیم و امیر نوروز باعث اسلام آوردن غازانخان شدهاند.
برخی از منابع تاریخی در رابطه با مقام و موقعیت رافعی چنین نگاشتهاند:
«سلطان احمد… شیخ کمالالدین عبدالرحمن رافعی را نیز به سمت تولیت و شیخ الاسلامی کل ممالک ایران و عراق نامزد نمود و تمام اوقاف ممالک خود را تحت امر او قرار داد تا آنها را به مصرف شرعی برساند. رافعی… آنچه از دستش برآمد در تقویت اسلام و بالابردن عزت و احترام مسلمین و علما و ائمه بکوشید و مواجب و مستمریات عیسویان و یهود را از دفاتر ایلخانی حذف کرد… و معابد و کلیساها را به مساجد مبدل ساخت…[17] ».
بنابراین بیراهه نیست اگر ادعا کنیم که نوعی ستیز فرهنگی بین سه دین اسلام، مسیحیت و بودائیت در جریان بوده است. پر واضح است که غلبه هر کدام از ادیان مذکور، این پتانسیل را فراهم میآورد تا اثر هنری مربوط به آن دین شکل گیرد.
اما اگر بخواهیم اسلام آوردن حکام را در سطح خرد بررسی کنیم باید بگوییم که برخی از تاریخ نگاران بر این باورند که علت اسلام آوردن سلطان احمد، انگیزه سیاسی است. توضیح سخن اینکه مغولان براساس سیاست جهانگیری که در سر داشتند، درصدد بودند تا سرزمین های غربی اسلام یعنی مصر و شام را نیز به تصرف خود درآورند ولی سلاطین مصر اجازه چنین پیشروی را به آنها ندادند. اگر چه هولاکو و اباقاخان لشکرکشی هایی به سمت مصر و شام گسیل داشتند ولی با شکست مواجه شده بودند. ثمره این تهاجمات این شده بود که نوعی کینه و خصومت عمیق میان سلاطین مغول و مملوکیان مصر به وجود آمده بود. تکودار[18] وقتی به قدرت رسید بلافاصله اسلام آورد تا با این کار خیال خود را از جهت دشمن خارجی راحت کند. به دیگر بیان، وی سیاست صلح را در پیش گرفت تا موجب کاهش نزاع بین طرفین گردد اما غافل از اینکه این سیاست خارجی میتواند دشمنان جدیدی را در داخل برای او به وجود آورد[19].
در رابطه با اسلام آوردن غازانخان دیدگاه‌های مختلفی توسط مورخین ارائه شده است که در ذیل به آنها اشاره میکنیم:
الف) اسلام مصلحتی
از آنجا که غازانخان یک بودائی بود، بنابراین در نظر مردم ایران یک کافر به حساب میآمد. وی پیش از آن که به قدرت برسد، اسلام آورد تا با یک تیر چند نشان را هدف گیرد. مسألهای که همواره ایلخانان پیشین با آن دست و پنجه نرم میکردند این بود که آنها از تأییدات داخلی برخوردار نبودند چرا که آنها یا بودائی و یا مسیحی بودند و حال آنکه مردم ایران به اسلام گرایش داشتند. بنابراین اسلام آوردن غازانخان نه تنها میتوانست بحران مشروعیت را در داخل حل کند، بلکه این امکان را فراهم میکرد تا سریعتر به قدرت برسد چرا که از حمایت رعایای مسلمان برخوردار میگشت و از طرف دیگر، میتوانست در روابط خارجی حربه «جهاد با کفار مغول» را از دست مملوکیان مصر بستاند و رابطه خود را با آنها بهبود بخشد و حتی در صورت هر گونه نزاعی از پشتیبانی مردم جامعه سود ببرد. مرتضوی در فقره زیر میگوید:
«غازان پیش از جلوس بر اثر تشویق های امیر نوروز… به اسلام متمایل شد و چون میخواست بر بایدو و امرای مقتدر او ظفر یابد و امیر نوروز گفته بود در صورت اسلام آوردن غازان جمیع مسلمین جانب او را خواهند گرفت و قدرت او مضاعف خواهد گردید مصلحت را نیز در قبول اسلام میدید…[20] ».
البته باید افزود که در یک چنین شرایطی وی نه تنها میتوانست از حمایت مردم مسلمان بهرهمند گردد بلکه قادر بود تا علمای مسلمان را با خود هم صدا کند و از آنها برای جنگ، فتوای جهاد بگیرد.
ب) اسلام ناب
در نقطه مقابل دیدگاه قبل، برخی دیگر از مورخین بر این اعتقادند که اسلام آوردن غازانخان بر اساس عنایت الهی و تعمق و تدبر وی در دین بودا است. رشیدالدین فضلالله از طرفداران این دیدگاه است که به ماجرای پیش آمده بین خود و غازانخان چنین اشاره میکند:
«… و ظن اکثر مردم خلق چنان بود که سبب اسلام او ترغیب و تحریض بعضی امرا و مشایخ بود، ولیکن بعد از تفحص معلوم گشت که آن ظن خطاست، چه وقتی در خلوتی با من بنده ضعیف که مؤلف این کتابم تقریر فرمود که چند گناه باشد که خدای تعالی آن را عفو نکند و از آن جمله معظم تر آن گناهی است که کسی سر به پیش بت به زمین نهد، چه قطعا آن را آمرزش نخواهد بود. مسکین مردم به جهل گرفتار شده که پیش بت سر به زمین مینهد و من نیز همچنین بودم، لیکن حق‌تعالی روشنایی و دانش داد و از آن خلاص یافتم… و دیگر آنکه در اصل اندیشه بت پرستان آن بوده که شخصی کامل بود و درگذشت، ما صورت او را جهت یادگار ساخته مینهیم و استمداد همت آن بزرگ را یاد آورده بدو التجا می‌کنیم… و از آن غافل که آن شخص در حال حیات… هرگز نخواسته و جایز نداشته که کسی پیش او سر بر زمین نهد… دیگر آنکه میباید که آدمی حقیقت داند و بلکه گرداند که بدن را هیچ اعتباری نیست…[21] ».
در این متن برخی از استدلال های غازانخان بدین شرح است: اول اینکه دست لطف و عنایت حق متعال موجب شد تا اسلام بیاورم، دوم اینکه با تحلیل رفتار بت پرستان به ایرادات آنها پی میبریم. بت پرستانی چون بوداییت تصویری از جسم یک شخص کامل را میسازند و از آن کمک میطلبند و حال آنکه این کار آنها با دو مشکل مواجه است یکی اینکه خود شخصی که تصویر او به صورت بت جلوه نموده است، هیچگاه در حال حیات اجازهی چنین کاری را نمیداد که کسی جلوی او سر بر زمین گذارد و او را بپرستد، حال چگونه است که بت پرستان بعد از مرگ وی، در مقابل مجسمه یا تصویر وی سر به سجده میگذارند؟! دیگر اینکه حقیقت انسان به روح اوست نه به جسم او و حال آنکه بت پرستان از جسم متوفی استمداد میجویند.
با توجه به قوت استدلال های غازانخان معلوم میگردد که مردم دربارهی سلطان سخت در اشتباه بودند که فکر میکردند وی تحت تأثیر اطرافیانش مسلمان شده است. نیت غازانخان از اسلام آوردن هر چه که باشد، بالاخره مسلمان شد و عدهی زیادی از مغولان نیز به همراه او اسلام آوردند.
بعد از اسلام آوردن غازانخان نزاع فرهنگی شکل دیگری به خود گرفت. اگر تا قبل از به حکومت رسیدن غازانخان جنگ فرهنگی میان «ادیان» در گرفته بود اما وقتی که وی به اسلام رسمیت بخشید، این نزاع به «جنگ مذاهب و فرق» تبدیل شد بدین معنی که مذاهب و فرقه‌های گوناگون مسلمان می‌کوشیدند تا سلطان را به مذهب خود درآورند. غازانخان که به وسیله علمای سنی دربار حنفی مذهب شده بود، تحت تأثیر برخی از عناصر شیعی به این مذهب گرایش پیدا کرد. البته خود وی علت تمایلش را چنین توضیح میدهد:
«… من منکر هیچکس نیستم و به بزرگی صحابه معترفم، لیکن چون رسول علیه الصلوه والسلام را درخواب دیدم و میان فرزندان خود و من برادری و دوستی داده، هر آینه با اهل البیت دوستی زیادت میورزم و الا معاذالله که منکر صحابه شوم[22]».
گرایش غازانخان به تشیع به گونهای بود که میخواست قبل از فتح شامات و مصر به تشیع رسمیت بخشد ولی خواجه رشیدالدین فضلالله مانع از این کار شد. وی چنین استدلال کرد که در این جنگ ما احتیاج به پشتیبانی مردم داریم و اکثر سپاهیان سنیاند و بهتر است که این کار زمانی انجام گیرد که آن نواحی فتح شده باشد. غازان با اکراه این استدلال سیاسی را پذیرفت، ولی دیگر هیچگاه موقع آن نرسید که به تشیع بازگردد. سپاهیان ایلخانی در این جنگ شکست خوردند و او چند روز پس از شنیدن خبر شکست در گذشت و کار رسمی شدن فرقه تشیع در ایران معوق ماند[23].
نمونه دیگر این کشمکش فرقهای، اولجایتو است. وی از مادری مسیحی متولد شده بود و حتی در کودکی غسل تعمید دیده بود ولی از دوران ولیعهدی تا هنگامی که بر اریکهی قدرت تکیه کرد، به مذهب حنفی دل بسته بود تا اینکه خواجه رشیدالدین فضلالله این امر را برنتافت. وی که یک شافعی تمام عیار به حساب میآمد، کوشید تا بزرگترین روحانی شافعی یعنی مولانا نظامالدین عبدالملک را وارد دستگاه قدرت کند. خواجه در اولین اقدام به وی شغل قاضی القضاتی اعطا نمود و سپس به کمک یکدیگر سعی کردند تا در حضور سلطان، جلسات بحث و مناظره برگزار نمایند تا با غلبه بر سایر فرق، سلطان را به مذهب شافعی درآورند و البته به این آرزو رسیدند.
اما این آرزو چندان دوام نیاورد. طولی نکشید که نزاع و دعوا میان حنفیان و شافعیان بالا گرفت و این اختلافات موجب گردید که خان در حقانیت این دو مذهب تردید کند. این حالت شک و دودلی سه ماه به درازا کشید تا اینکه وی به تشیع گروید. در رابطه با علل شیعه شدن وی باید به سه عامل توجه داشت:
1ـ طرمطاز امیر بزرگ مغولی
از آنجا که غازانخان برادر اولجایتو، به تشیع گرایش پیدا کرده بود طرمطاز کوشید تا از دلبستگی های وی در نزد سلطان، پرده برداری کند و او را نسبت به تشیع ترغیب کند. تاریخ اولجایتو ماجرا را چنین نقل میکند:
«در اثنای این تحیر و تردد امیر ترمناس میگوید: ای پادشاه عالم، هیچ شک و شبهتی نیست که برادر تو غازانخان اعقل و اکمل پادشاهان و خردمندان بود. چون در جمله مذاهب اسلامی نظر کرد مذهب شیعه بر همه اختیار کرد که از جمله نقایص و قبایح پاک است. پادشاه پرسید که مذهب شیعه کدام است؟ گفت آنکه به رفض مشهور و مذکور است[24]».
ابتدا پادشاه از قبول تشیع سرباز زد ولی طرمطاز از فرصت استفاده میکند و چنین میگوید:
«ای پادشاه در دین اسلام کسی رافضی باشد که در یاساق مغول بعد از چنگیز خان، اورق او را قائم مقام او میداند و مذهب سنت این که امیری را به جای او سزاوار میداند. از این مطارحه در خاطر مبارک پادشاه دغدغه و در ضمیر منیر زحزحه تردد افتاد و میلان صادق (سلایق؟) و باعث شد…[25] ».
در واقع استدلال وی این بود که مذهب تشیع نزدیکترین مذهب به آیین چنگیزی است زیرا همان گونه که مشروعیت یک حکومت ایلخانی بر این مبنا است که خان از ارتباط نسبی با چنگیز برخوردار باشد، در تشیع نیز انتقال قدرت بر اساس وراثت شرعی صورت میگیرد. همین مشابهت امامت تشیع با حکومت توارثی ایلخانان زمینه را برای تشیع وی فراهم آورد. بر مبنای اندیشه سیاسی شیعی، اولجایتو میتوانست بعد از مرگش قدرت را به طور مسالمتآمیز به فرزندش ابوسعید منتقل کند و حال آنکه دیدگاه اهل سنت چیز دیگری بود. براساس این دیدگاه، هر امیری که ادعای حاکمیت میکرد و پیروزی نصیب وی میشد میتوانست بر کرسی قدرت تکیه زند.
2ـ سید تاج الدین آوجی
وی روحانی معروفی بود که به دربار راه یافته بود و پیوسته تلاش میکرد تا سلطان را به جانب تشیع سوق دهد. ابوالقاسم کاشانی در ادامه نقل فوق چنین میافزاید:
«در اثنای این حالات سید تاج الدین آوجی که از جمله اخلاط این معجون بود با جمعی از ائمه شیعه به شرف بندگی پادشاه جهان پناه رسید و به اتفاق او را بر رفض تحریض مینمود و ترغیب مینمودند[26]».
3ـ علامه حلی
یکی دیگر از عوامل مؤثر در تشیع سلطان، شیخ جمالالدین حسن بن مطهر حلی است. وقتی زمستان 709ق. فرا رسید سلطان به بغداد رفت و شیعیان از این فرصت نهایت استفاده را نمودند. آنها نه تنها او را به زیارت اماکن مقدسه واداشتند بلکه بزرگترین دانشمند شیعه را به حضورش بردند. در اثر همین ملاقات، سلطان به تشیع گروید و خطبه به نام دوازده امام خواند و نام آنان را بر سکه زد و در مدارس فقه شیعی تدریس گردید[27]. اولجایتو از علامه دعوت به عمل آورد تا به سلطانیه بیاید و کرسی تدریس فقه شیعی را در آنجا به پا کند و البته این درخواست با موافقت علامه همراه گردید. علامه با ورود به سلطانیه، نه تنها به تدریس فقه شیعی اشتغال یافت بلکه به بحث و مناظره با بزرگان سائر مذاهب پرداخت.
بنابراین به طور خلاصه میتوان گفت که صاحب منصبان و علمای شیعه مهمترین نقش را در گرایش اولجایتو به تشیع داشتهاند. نکتهای که در پایان این بحث باید به آن اشاره کرد این است که تاریخ نگاران در رابطه با بقای وی بر تشیع اختلاف نظر دارند. ابنبطوطه[28] در این باره چنین توضیح میدهد که وقتی اولجایتو دستور داد تا اسامی خلفا از خطبه‌ها حذف گردد و فقط اسم علی و پیروان او در خطبه‌ها ذکر شود، مردم شهرهای بغداد، اصفهان و شیراز این فرمان را برنتافتند و دست به شورش زدند و همین امر باعث شد تا سلطان از تشیع رویگردان شود.
با مرگ اولجایتو، فرزند دوازده سالهاش ابوسعید بهادرخان بر تخت قدرت تکیه زد. از آنجا که سلطان سن و سالی نداشت امیر چوپان ادارهی امور را بر عهده گرفت. در رابطه با مذهب وی باید گفت که تشیع را ترک کرد و به تسنن گروید[29] و علت این امر آن است که در آغاز حکومت وی اهل سنت میدانداری میکردند و وی تحت تأثیر ایشان بود.
2ـ1ـ5ـ روابط خارجی ایلخاناندر اوائل قرن هفتم هجری بود که مغولان به فرماندهی قوبلای قاآن به چین یورش بردند و سلسلهی خاندان یوآن را بنا نهادند. مغولان همچنین به ایران حمله کردند و با براندازی خوارزمشاهیان، سلسلهی ایلخانی را به پا داشتند. بدین گونه بود که مغولان توانستند امپراتوری پهناوری را در آسیا به وجود آورند و دو کشور ایران و چین را به یکدیگر نزدیک سازند. اگر چه پادشاهان سلسلهی ایلخانی به سرعت تحت تأثیر فرهنگ ایرانی قرار گرفتند ولی هیچگاه رابطهی خود را با مغول های چین قطع نکردند. البته این پیوند میان ایلخانان و سلسله یوآن صرفا نتیجه خویشاوندی و هم نژادی آنها نبود بلکه تجارت میان این دو کشور نیز نقش مهمی را ایفا میکرد. در اثر همین مراودات و مناسبات بود که هنرمندان و صنعتگران چینی وارد خاک ایران شدند و فرهنگ و تمدن چین را به همراه آوردند[30]. هجوم مغولان منحصر به ایران و چین نماند بلکه آنها به اروپای شرقی نیز یورش بردند و صدمات هولناکی را وارد ساختند. اساسا روابط مغول با مسیحیان را میتوان به سه دوره مشخص تقسیم کرد:
1ـ دورهی وحشت و نفرت: این دوره با حملهی مغولان به اروپا (639ق.) آغاز میشود و تا جلوس گیوکخان (644ق.) ادامه مییابد.
2ـ دورهی روابط عادی: این دوره با جلوس گیوکخان آغاز میشود و تا تأسیس دولت ایلخانان ادامه مییابد. در واقع تمایل گیوک به مسیحیت موجب شد تا در این دوره رابطه مغولان و اروپائیان بهتر گردد. در این دوره نمایندگان و هیأت های مسیحی عازم دربار قراقروم و ایران میشوند ولی هنوز روابط دوستانهی مشخصی بین دربارهای اروپا و دربار قراقروم برقرار نشده است بلکه سرنوشت مأموریت فرستادگان مسیحی بستگی به اوضاع و احوال و تصادفات دارد.
3ـ دورهی روابط دوستانه و تمایل به اتحاد: این دوره با تأسیس حکومت ایلخانان آغاز میشود و مهمترین انگیزه برای این رابطه مسأله مصر و شام است. در حقیقت وجود منفعت مشترک میان طرفین موجب گردید تا آنها را به متحدین جدید تبدیل نماید. مغولان برای تحقق اندیشه جهانگشایی، سودای دستیابی به مصر و شام را در سر میپروراندند که با مقاومت و شکست مواجه شده بودند و از سوی دیگر، مسیحیان نیز کینه شکست های مربوط به جنگ های صلیبی را در دل داشتند. بنابراین درد مشترک میتوانست رابطه بین ایران و اروپا را بیش از پیش بهبود بخشد. این دوره سوم خود به دو بخش قابل تقسیم است:
الف) از زمان هولاکوخان تا جلوس غازانخان
در این دوره نفوذ مسیحیت در دربار مغول (اعم از دربار قراقروم و دربار ایران) بیش از اسلام است و اقلیت های مسیحی از امتیازات ویژهای برخوردارند. در این دوره، اباقاخان بیش از دیگر ایلخانان به مسیحیان تعلق خاطر داشت زیرا وی در دامن دوقوز خاتون مسیحی تربیت یافته بود و با مریم دختر امپراتور روم شرقی ازدواج کرده بود. اساس سیاست اباقاخان جلب حمایت مسیحیان و دشمنی با اسلام و مسلمین بود و نتیجه این سیاست آن شد که چشم امید مسلمانان ایران به مقاومت مردم مصر و شام دوخته شود.
ب) از دوره غازانخان به بعد
اگر چه در این دوره روابط ایران و اروپا دوستانه باقی ماند ولی با توجه به مسلمان شدن ایلخانان، مناسبات میان طرفین تا حدودی رو به سردی گروید و مسیحیان، دیگر آن نفوذ و بُرش سابق را در دربار نداشتند. به طور کلی میتوان گفت اگر چه رابطهی اباقاخان با دول مسیحی جنبه سیاسی و گرایش ضد اسلامی داشت ولی رابطه غازان خان با دول مسیحی براساس تشریفات و گرایشات ضد مصری بود[31]. با توجه به آنچه گذشت به سادگی میتوان به نحوهی ورود هنر مسیحی در ایران عصر ایلخانی پی برد.
2ـ1ـ6ـ فقه و تصوف در جامعه ایلخانیدر دورهی ایلخانان تصوف در تمامی جهان اسلام اوج گرفت و خانقاه‌های کثیری پدید آمد. غازانخان، اولجایتو و سلطان ابوسعید نیز به تصوف تمایل نشان دادند و آنها را مورد حمایت خود قرار دادند. در این میان، وزرای ایلخانی، به ویژه خواجه رشیدالدین و پسرش از این قاعده مستثنی نبودند. اما در اینجا سئوالات متعددی قابل پرسش است از جمله اینکه چه عواملی موجب شدند تا تصوف این گونه پا بگیرد؟
در رابطه با علل شکوفائی تصوف در این عصر میتوان به عوامل متعددی اشاره کرد:
1ـ اختلافات مذهبی: نزاع های مذهبی به خصوص شافعی و حنفی و اشعری و معتزلی، همه را از بحث و مناظره و عقلگرائی خسته کرده، به اندیشه‌های عارفانه و صوفیانه کشانید[32].
2ـ شکست در برابر یک دشمن نیرومند خارجی به نام مغول، توان مادی و معنوی مردم را سلب نمود و دگرگونی بنیادینی در زندگی اجتماعی ـ اقتصادی آنان پدید آورد. وقتی مردم از مغول شکست خوردند و دچار نوعی سرخوردگی اجتماعی و اقتصادی شدند، عرفان و تصوف مأمن مناسبی برای رهایی از تمام گرفتاری ها بود.
3ـ رخنهی فرهنگ شمنی: مغولان با فرهنگ دینی خاص خود که بر خرافات متکی بود، به ایران سرازیر شده بودند. هر فرد مغولی در اختیار یک روحانی ـ ساحر شمنی قرار داشت تا از جسم و جان وی محافظت کند و این روحانی با عملیات ساحرانهی خود و تماس با ارواح و شیاطین این مهم را بر عهده گرفته بود. یک مغول به شدت از فرد روحانی و خشم و تأثیرات وی بیمناک بود و این هیبت خرافی اینک به «پیر» منتقل گشته بود که با ارواح و اجنه سروکار داشت، عملیات خارقالعاده میکرد و کراماتش عملیات ساحرانه قامان شمنی را به یاد میآورد و خشم و سخطش افراد را بر خود میلرزانید .
4ـ نفوذ دین بودائی
پس از آنکه بودائیان توانستند برخی از سلاطین ایلخانی و همچنین شماری از شاهزادگان، خاتون ها و فئودال های ایلی را به آیین خود بگروانند، امور دربار و حکومت را در دست خود گرفتند. چیزی نگذشت که نفوذ بودائیان در سراسر مملکت گسترده شد و حتی به خانقاه نیز راه یافت.
با توجه به این مطالب درمییابیم که در این دوره، تصوف در همهی وجوه و شئون اجتماعی مردم رخنه کرده بود اما نیروی اجتماعی دیگری که باید از آن سخن راند، فقها هستند. از آنجا که در جامعهی ایلخانی غلبه با اهل سنت بود، ابتدا باید به بررسی وضعیت فقه اهل سنت پرداخت و سپس فقه شیعه را مورد تحقیق قرار داد.
در این دوره اجتهاد فقهای اهل سنت به نهایت ضعف خود رسید و تمام امتیازات مثبت دورهی قبل از خود را از دست داد؛ شرایط به گونهای بود که گویی اهل سنت حق اجتهاد و اظهار نظر را از خود سلب کردند و حتی به درک و فهم کتب گذشتگان ـ به ویژه پیشوایان ـ عنایتی نداشتند. اگر چه در نیمهی اول این دوره کتب وسیع و سودمندی تألیف شد اما صرفا گردآوری آراء و نظرات پیشوایان فقه بود که حداکثر، ادله نظرات هم به آن ضمیمه شده بود. به طور خلاصه باید گفت که در فقه اهل سنت خبری از اجتهاد و تحقیق نیست و احیانا به تلخیصات و اختصاراتی برمیخوریم که چه بسا مخل هستند[33].
اما فقه شیعه وضعیتی کاملا متفاوت داشت. در این عصر فقه امامیه در عراق و بیش از همه در شهر حله متمرکز بود و از آنجا به ایران منتقل میگردید. شاید علت این امر در این باشد که پس از اینکه بغداد مرکزیت خود را از دست داد، گروهی از اهل حله برای گرفتن امان نزد هولاکو رفتند و وقتی هولاکو به راستگویی آنها پی برد، اهل این شهر را امان داد؛ لذا در ظل این امان جلسات بحث و تدریس فقه دایر شد[34].
فقه شیعه در این عصر تحت تأثیر دانش اصول فقه قرار گرفت و بیش از پیش استدلالی و عقلی گردید. این روند عقلگرائی در فقه دو نتیجهی مهم را به همراه داشت: اول اینکه فقها با تکیه بر عقل، از روایات و احادیث فاصله گرفتند[35] و دوم اینکه، استنباطگرائی موجب شد تا آرا و نظریات شیخ طوسی مورد انتقاد واقع شود و زمینه برای اجتهاد مجدد فراهم آید. شیخ از فقهای نامدار قرن پنجم بود که عظمت علمی او باعث شد تا به مدت یک قرن دانشمندان جرأت ابراز نظر را از خود بگیرند ولی ابنادریس که از نیروی استنباط قوی برخوردار بود شجاعت به خرج داد و نظریات وی را مورد بازبینی قرار داد و بستر را برای عالمان دیگری چون محقق حلی، علامه حلی و فخرالمحققین فراهم ساخت[36]. بنابراین نگارش کتب حدیثی کاهش یافت و اجتهاد جانی تازه به خود گرفت. در ادامه باید دید که آیا این تغییر متد، در حکم فقهی نگارگری هم تأثیری گذاشت؟
2ـ1ـ7ـ زوال حکومت ایلخانیبا کشته شدن ابوسعید، آخرین پادشاه قدرتمند ایلخان، انحطاط دولت ایلخانی به سرعت آغاز شد. ابوسعید فرزند پسر نداشت و شاهزادهی لایقی هم برای به دست گرفتن سلطنت در نزدیکان وی وجود نداشت. بنابراین در طی دو دهه، چنان تحولات سریعی در منصب شاهی ایلخانان صورت گرفت که میتوان آن را با سال های پایانی همه دولت های بزرگ رو به زوال مقایسه کرد[37].
خلاصه وقایع و حوادث از این قرار است:
غیاثالدین محمد که منصب وزارت ایلخانان را بر عهده داشت، کوشید تا یکی از نوادگان هولاکو به نام اریاگون را به قدرت برساند ولی اختلافات خانوادگی موجب شد تا عدهای از ایلخانان، نواده بایدوخان یعنی موسیخان را به شاهی برگزینند. درگیری بین این دو گروه منجر به شکست ارپاگون گردید و بعد از چند روز، غیاثالدین محمد به قتل رسید.
البته عمر حکومت موسیخان تنها دو ماه بود زیرا حاکم روم که شیخ حسن ایلکانی نام داشت، شاهزادهای به نام محمدخان را به تخت نشاند. چیزی نگذشت که میان شیخ حسن ایلکانی و فردی به نام شیخ حسن کوچک درگیری پیش آمد. ایلکانی در این درگیری شکست خورد و به بغداد رفت و سلسلهی آلجلایر را بنا کرد. حسن کوچک هم تلاش کرد تا دختر ابوسعید را بر تحت سلطنت بنشاند. این زن نیز مدت کوتاهی سلطنت کرد.
شیخ حسن کوچک به دست همسرش به قتل رسید و پسر عموی او ملک اشرف به عنوان دومین امیر چوپانی جانشین وی شد. ملک اشرف، شخصی به نام انوشیروان عادل را بر سر کار آورد ولی دیری نپایید که انوشیروان ناپدید گردید بدون آنکه کسی از سرنوشت وی باخبر گردد. بدین گونه بود که حکومت ایلخانی به سال 756ق. کاملا مضمحل گردید[38].
بخش دوم: بررسی وضعیت نگاگری در دوره ایلخانی2ـ2ـ1ـ پیشینه هنر کتابآرایی2ـ2ـ1ـ1ـ کتابآرایی در ایران قبل از اسلامبرای بررسی نقاشی ایران در عصر ایلخانان باید یک نکته را در نظر داشته باشیم و آن اینکه نقاشی تا قرن ها در خدمت هنر کتابآرایی بود و از حدود قرن دهم هجری به صورت هنری مستقل مطرح گردید.
هنر کتابآرایی اصطلاحی کلی است که مجموعهای از هنرهای متفاوت را در برمیگیرد. این هنر فعالیت هایی نظیر نگارش، خط، خوشنویسی، طراحی، تزئینات، رنگ، صفحهآرایی و تصویرگری را شامل میشود. بنابراین کتابآرایی نه تنها فرم بلکه محتوا را تحت پوشش خود دارد. پیشینهی تاریخی این هنر در ایران قبل از اسلام، به هنر مانوی باز میگردد. هنر مانوی به دست پیامبری به نام مانی، بنا شد و سپس اشاعه یافت. مانی در سال 216م. در شمال بابل چشم به جهان گشود، و فرزند شخصی به نام «پِتَک» از اهالی همدان بود. پدر وی از همدان به تیسفون کوچید و چندی بعد به فرقه نعتسله که یکی از فرق آئین گنوسی بود، پیوست[39]. فرقه‌های گنوسی شمعونی و کرپوکراتی مروج هنرهای زیبا بودند و بی تردید مانی متأثر و ملهم از آئین های گنوسی قرار گرفت[40]. وی نه تنها شیوهای از خوشنویسی را ابداع کرد بلکه شخصا آثارش را هنرمندانه تذهیب مینمود[41]. مهمترین ویژگی آئین او ترویج دین به زبان تصویر بود. او با هوش بسیار دریافته بود که زبان تصویر بهترین وسیله برای اشاعهی دین در میان توده مردم است؛ به خصوص در ازمنهی کهن که سواد خواندن و نوشتن همهگیر نبوده و خواندن و نوشتن در انحصار مغان، درباریان و دیوانیان بوده است. مانی آموزه‌ها و تعالیم آئین خود را در کتابی موسوم به ارژنگ به تصویر کشید. به احتمال بسیار قوی، همان گونه که از روایات مختلف برمیآید، وی از موهبتی الهی در خلق تصاویر برخوردار بوده است و این نکته که در منابع مختلف او را «مانی نگارگر»، «صورتگر چین» و … نامیدهاند، حاکی از قلم نقش پرداز ویژهی اوست. مانویان نیز همچون پیروان ادیان پیشین نمادهایی خاص آئین خود داشتند و از نمادها، در تصویرگری خود بهرهی فراوانی جستند، تا جایی که در آئین مانوی ویژگی نمادها بسیار چشمگیر است و آن به خاطر تسلط تصویرگران مانوی بر عناصر تصویری آئین خود، و نیز بهرهگیری و استفادهی صحیح از مواد مختلف و رنگ مایه‌ها در رابطه با عناصر و موضوعات اساطیری است و بدین نحو بود که آنها توانستند، تصاویری زیبا و جذاب خلق کنند[42]. جنس ورقی که مانویان روی آن مینوشتند و تصویر میکردند ابریشم، چرم و کاغذ بود. بعضی از کتاب های باقی مانده مانوی را میتوان به سده‌های ششم و یا هفتم میلادی متعلق دانست؛ اما اغلب کشفیات مانوی مربوط به سده‌های هشتم و نهم میلادی است[43].
وقتی در دوره ساسانیان عرصه فعالیت بر پیروان مانی تنگ گردید و آنها به ناچار به آسیای مرکزی مهاجرت کردند. تماس نزدیک مانویان و بودائیان در آسیای مرکزی باعث گردید که هنر مانوی تأثیرات شگرفی از هنر بودائیان بپذیرد[44].
2ـ2ـ1ـ2ـ نقاشی و کتابآرائی از اسلام تا دوره ایلخانیبا ظهور اسلام، مسلمانان از هنر نقاشی دست کشیدند. اگرچه در قرآن هیچ حکمی به صراحت یا به کنایه،
دال بر تحریم نقاشی نبود ولی دلایلی وجود داشت که متضمن حکم تحریم بود. از پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین روایت شد که «سخت ترین عذاب در روز رستاخیر برای صورتگران است» و نیز گزارش شد که فرموده «فرشتگان به خانهای که در آن سگ یا تصویر باشد، داخل نمیشوند» و نیز «کسانی که این تصاویر را نقش میکنند در روز رستاخیز عذاب میشوند و به آنها گفته میشود آنچه نقش کردهاید زنده گردانید». مسلمانان تحت تأثیر همین تعالیم نبوی قرار گرفتند و راه احتیاط را پیش گرفتند و از کاربرد آن در امور دینی به شدت پرهیز کردند. به همین جهت بود که نقاشی در ارتباط با جنبه‌های دینی بسیار کُند گام برداشت و به خدمت دین گرفته نشد و به مساجد راه نیافت و در زیباسازی قرآن ها سهمی نداشت[45].
اما این پایان کار نبود. هنگامی که اعراب در سده اول هجری از بیابان های خود خروج کردند و کانون های فرهنگی امپراتوری ساسانی و بیزانس را فرو گرفتند با فرهنگ پرمایهای از نقاشی و تصویرسازی روبرو شدند. استیلای آنها بر ایران، بینالنهرین، سوریه، مصر، اسپانیا و آسیای میانه، آنان را با اقوامی آشنا ساخت که سنت های هنری دیرینهای را تجربه کرده بودند. از این رو اعراب از همان ابتدا چنان شیفتهی این سنت های هنری شدند که در برنامه‌ها و اقدامات هنری خویش از وجود هنرمندان اقوام مختلف بهره جستند[46]. امویان که خود را با حکومت بیزانس مقایسه میکردند، دست به ساخت ابنیهی مذهبی و غیرمذهبی زدند. آنها برای شکوه و عظمت خود کاخ ها ساختند و این کاخ ها به تزیین نیاز داشتند و نقاشی دیواری زینت مناسبی برای آنها بود. از آنجا که اعراب به شعر و ادبیات توجه داشتند و نسبت به معماری و نقاشی بیگانه بودند، هنرمندان ایرانی نقش مهمی را در این باره بازی کردند. شریفزاده در این باره چنین مینویسد:
«در چند دهه اخیر محققان و باستان شناسان توانستند در شمال شرقی دمشق و شرق و جنوب آن تعدادی از کاخ های مربوط به دوران اموی را کشف کنند و مورد بررسی قرار دهند. بیشتر این پژوهندگان عقیده دارند که این ساختمان ها به شیوه ایرانی و به کمک و همراهی صنعتگران و هنرمندان ایرانی ساخته شده است… به هر صورت محققان ثابت کردهاند که هنر نقاشی ساسانی الهام بخش نقاشی عرب است و این تأثیر را در آثار باقی مانده از قرن دوم و سوم به خوبی میبینیم[47]» .
اما در رابطه با مضامین این نقاشی های باید گفت که توجه بنیامیه به مفاهیم و مضامین دنیوی معطوف بوده است نه اخروی. آژند میگوید:
«در این تصاویر، خلیفه و شاهزادگان در محاصره حلقه زنان، رقاصان و نیز در صحنه‌های شکار و سفیران نقاشی شدهاند…[48] ».
این حرکت امویان از یک سو موجب شد تا حرمت تصویرسازی توسط کسانی که عنوان جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله) را با خود یدک میکشیدند، نقض شود و از طرف دیگر، دیوارنگاری ها نوعی شمایلنگاری فیگوراتیو را بسط داد[49] ولی از نقاشی بر روی کاغذ و دستنویس های عصر اموی هیچ چیز به دست ما نرسیده و قدیمی ترین آنها که بر جای مانده به دوره عباسیان باز میگردد[50]. در سال 132ق. بود که عباسیان به قدرت رسیدند و هولاکوخان آنها را در سال 656ق. از اریکه قدرت به پایین کشید. عباسیان که پایتخت خود را به بغداد منتقل کرده بودند، دست به نهضت ترجمه زدند. ترجمهی کتب پهلوی و سانسکریت و یونانی به عربی از همین دوران مورد توجه خلفای عباسی قرار گرفت و با استنساخ این کتب، زیبا ساختن کتاب ها و نقش تصاویر معمول شد[51]. البته گفتنی است که اغلب این مترجمان که در بغداد به کار ترجمه میپرداختند از مسیحیان بودند و برخی از آنها برای بدست آوردن نسخه‌های دستنویس یونانی به آسیای صغیر و سرزمین های زیر فرمان بیزانس اعزام شدند[52]. کتاب هایی که نقاشان به مصورسازی آنها پرداختند کتاب های علمی پیرامون گیاه شناسی، پزشکی، ستارهشناسی و مکانیک بود ولی پرسش این است که آنها چه هدفی را از مصورسازی این کتب دنبال میکردند؟
دلیل تصویرپردازی آنها این بود که تصاویر در فهم مطالب به آنها کمک بیشتری میکرد و بر جذابیت متن خشک علمی آنها میافزود. از این رو در تصاویر این نوع آثار گرچه زیبایی شناسی هم مدنظر بود، ولی بیشتر بر مفاهیم، مضامین و موضوعات تأکید میشد[53]. بنابراین با روی کار آمدن عباسیان بغداد به عنوان نخستین مدرسهی نگارگری و تصویرگری کتب ایجاد گردید[54]. نکتهی قابل ذکر اینکه بین نسخ اصلی و نسخه‌های بغداد تفاوتی در کار بود و آن اینکه در بسیاری از تصاویر موجود در نسخ اصلی یونانی قوانین مناظر و مرایا تا حد چشمگیری رعایت میگردید، در صورتی که نگارگر مسلمان برای تصویر کردن همان موضوع با اینکه به راحتی میتوانست از روی تصویر یونانی نسخه برداری کند، بر خلاف آن، تصاویری بدون بُعد نقش کرد که جنسن نیز به این مطلب اشاره دارد و دلیلی دیگر بر آگاهانه بودن حذف قوانین مربوط به مناظر و مرایا (پرسپکتیو) است[55].
در مکتب عباسی بسیاری از هنرمندان از نقاط مختلف جهان گرد آمده بودند و مشغول به کار بودند و در این میان مسیحیان و ایرانیان نقش به سزائی داشتند. در این مکتب، هنر نقاشی خود را محدود به کتابآرایی نکرد بلکه در دیوارنگاری نیز ادامه یافت. نقاشی های دیواری کاخ های عباسی دارای ماهیتی تزئینی و فیگوراتیو بود و البته جنبه فیگوراتیو آنها بر جنبه تزئینی آنها میبرازید[56].
همچنین در این زمان نقاشی در نزد غزنویان نیز متداول بود و آنان نیز نقاشان را به خدمت میگرفتند. از آن جمله، داستان معروف فرار ابوعلی سینا است که سلطان محمود غزنوی مجبور شد تا برای پیدا کردن وی به ابونصر نقاش دستور دهد که چهرهی ابوعلی را بر روی کاغذ بکشد و سپس دیگر نقاشان را فراخواند تا چهل تصویر همانند آن ترسیم کنند و آن تصاویر را به شهرهای مختلف فرستاد تا او را شناسایی کنند. اکثر منابع حاکی از آن است که در دورهی غزنویان نیز دیوارنگاری پیکره‌های انسانی رواج داشته است[57].
در دورهی سلجوقیان هم هنر کتابآرایی و نقاشی مورد توجه سلاطین قرار داشت ولی شیوهی مصورسازی مکتب سلجوقی متمایز از بغداد بود. تمایز از اینجا ناشی میشد که در مکتب عباسی چهرهی افراد براساس نژاد سامی «عربی» به تصویر در میآمدند و با توجه به نفوذی که هنرمندان بیزانسی در دستگاه خلافت عباسی داشتند، لباس ها به شیوهای مسیحی ـ چین ها ضخیم ـ ترسیم میشدند ولی در مکتب سلجوقی هیچ یک از این عناصر در کار نبودند[58]. از جمله آثار مصور مربوط به این عصر میتوان به ورقه و گلشاه، سمک عیار، طب جالینوس و اندرزنامه اشاره کرد.

Designed By Erfan Powered by Bayan